امروز تو باشگاه اکثرا مشکی پوشیده بودن. دلم گرم شد. موکب زده بودن چندجا تو خیابونای اطرافمون.
امروز تو باشگاه اکثرا مشکی پوشیده بودن. دلم گرم شد. موکب زده بودن چندجا تو خیابونای اطرافمون.
اگر حالم بد میشه و زندگی بهم سخت میگیره باید نمازم رو بررسی کنم.
از همه چیز و همه کس متنفرم. حالم از خودم به هم میخوره. ایضا از مردم.
فعل را در غیب اثرها زادَنیست
و آن موالیدش به حکم خلق نیست
پ.ن یادگاری از جمعه شب 16 تیر 1402، عید غدیر
گاهی یه پیام، یه نگاه، یه نوتیفیکیشن سعی میکنه ادم رو از راهی که توش قرار داره خارج کنه. راهی که به سختی واردش شده. امروز یه پیام برام اومد که یاداور اتفاقات چندین سال پیش بود. خیلی ترسیدم. از خودم. نگران شدم که نکنه با این یه پیام از مسیرم خارج شم. نکنه این قدم اولِ پا کج گذاشتنه.
ترسم انگیزه شد برای اول وقت خوندن نماز ظهر و عصرم :) با حواس تقریبا جمع و رعایت ادب - تا حد توان - و انجام مستحبات خوندمشون و الان دلم آرومتره.
الا بذکر الله تطمئن القلوب